شاگرد سالهای آخر دبیرستان بود.از خیابان شاه (جمهوری) میگذشت که چشمش به چند جهانگرد افتاد؛ پیدا بود حسابی سرگردان شدهاند.
فرانسوی بودند؛ نه آنها فارسی میدانستند، نه رهگذران فرانسه.عباس که زبان فرانسه را سالها پیش از پدر آموخته بود، سر صحبت را باز کرد.دنبال نقشه راهنمای تهران میگشتند.عباس گفت: «چنین نقشهای وجود ندارد.»تعجب کردند؛ کشوری به بزرگی ایران، بینقشهای از پایتخت؟طعنههایشان چند روزی از ذهنش بیرون نرفت. و همانجا تصمیم گرفت خودش نقشه را بسازد.تمام داراییاش ــ ۲۷ ریال ــ را کاغذ
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمیان
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمیان
Sepanta
Control Engineering
همسرم از من خواست یک شب را با زن دیگری بگذرانم
*همسرم از من خواست یک شب را با زن دیگری بگذرانم.*دوستی تعریف میکرد:پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.زنم گفت: گرچه تو را دوست دارم، ولی مطمئنم که این زن هم تو را دوست دارد و از بیرون رفتن با تو لذت خواهد برد.زنی که همسرم اصرار داشت آن شب را با او بگذرانم مادرم بود.مادرم از ۸ سال پیش یعنی بعد از فوت پدرم تنها شده بود ولی مشغله های زندگی من و داشتن ۲
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمیان
مولانا چه زیبا میسراید:«روزِ وصلِ دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران یاد باد»
فروغِ جانم،گاهی واژهها آنقدر کوچکاند که نمیتوانند بزرگی احساسی را که در قلبم نسبت به توست، بیان کنند. از روزی که پا به زندگیام گذاشتی، انگار روشنایی راه خانهی دلم را پیدا کرد. تو نهتنها همسفر زندگی من، بلکه آرامش جان، امید روز آیندهها و زیباترین دلیل لبخندهایم شدی.از تو سپاسگزارم؛ برای تمام عشق بیدریغت، برای مهربانیهای بیانتهایت، برای صبوریات و برای اینکه مادر مهربان نیکا هستی. هر لحظهای که در کنار تو و
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمیان
Sepanta
Control Engineering
مناظره با جناب خر
شعر مناظره با جناب خراز ایرج میرزاﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭَه، ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔُهَر ﺑﻮﺩﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎ کن!گفتا که برو مرا رها کنزخم تنِ خویش را دوا کننه ظلم به دیگری نمودیمنه اهل ریا و مَکر بودیمﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕِ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐَﺲ، ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸَﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟ﯾﺎ ﺁنکه بُرَد ﺯ ﺗﻦ، ﺳﺮ
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمیان
Sepanta
Control Engineering
ایرلند
زمانیکه ایرلند اعلام استقلال کرد و از انگلستان مستقل شد، طی آن ۹ نفر جوان شورشی ایرلندی دستگیر و محکوم به مرگ شدند .ملکه انگلستان تحمل اعدام کردن آنان را نداشت و بههمین خاطر دستور داد تا آن نه نفر جوان را به زندانی در مستعمره انگلستان، یعنی استرالیا منتقل کنند.حدود ۴۰ سال پس از این واقعه،ملکه انگلستان ویکتوریا، از استرالیا دیدن کردو مورد استقبال نخست وزیر استرالیا یعنی آقای «چارلز دافی» قرار گرفت.وقتی آقای چارلز به اطلاع ملکه رساند که:من
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمیان
Sepanta
Control Engineering
داستانی زیبا از چارلی چاپلين
وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشبیک آرزو میکردم.مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛میگفت: «میخرم به شرط اینکه بخوابی.»یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت: «میبرمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟»گفت: «میرسی به شرط اینکه بخوابی.»هر شب با خوشحالی میخوابیدم.اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید:«هنوز هم شبها
برچسب:
نویسنده: مانی کاظمیان